آترین عزیزمونآترین عزیزمون، تا این لحظه: 13 سال و 1 ماه و 20 روز سن داره

... پرنسس ما

جنسیت نخود چی . . .

مامانی امروز با بابا بهنام رفتیم سونوگرافی واسه تعیین جنسیت شما . آقای دکتر با کلی کلنجار رفتن نظرش این بود که شما یه دختر باحیا و نجیب هستی . آخه پاهات رو خیلی متین جمع کرده بودی . قربونت برم من که اینقدر فهمیده و خانومی   البته آقای دکتر گفت 100% نیست و باز هم چند وقت دیگه یه چک کنید ولی من میگم شما دخمل طلای منی  البته ناگفته نماند که من و بابایی یکم شکه شدیم چون تقریبا همه نظرشون بر پسر بودن شما بود اما ته ته دلمون از خدا بابت سلامتی و وجود شما خیلی خوشحالیم . من که عاشششششق دختر بچه های نانازم ...
25 فروردين 1392

تحویل سال سه نفره . . .

اولین سال نوت مبارک نخود چی مامان و بابا امسال موقع تحویل سال اولین دعای من و بابا بهنام سلامتی شما و به دنیا اومدن شما در بهترین شرایط بود عزیزم  ما خدا رو بخاطر اومدن قدمای پر برکت تو فرشته ی کوچولو خیلی شکر میکنیم. عزیز دلم اولین عیدی عمرت رو خاله ندا همون روز عید برات اورد . یه دست لباس خیل خوشرنگ سایز 0 برای شما . دایی محمد و الی جونم برات یه شیشه شیر بزرگ پر از جغجغه های خوشگل آوردن که باهاشون قراره کلی بازی کنی. مبارکت باشه فندقی  ببخش عسلم اسفند ماه خیلی سخت و پر مشغله ای داشتیم و نتونستم برات خیلی بنویسم اما تک تک لحظه هام و با یاد تو و به عشق تو گذروندم اول از همه بگم خدا رو شکر شما همه چیزت خوبه و شرایط طبیعی دار...
15 فروردين 1392

حرف دل مامان خاطره . . .

نی نی نانازم!! از حالا بگم که نگی نگفتی این دنیایی که میایی توش جای خیلی عجیبیه, باید قوی باشی و به هیچ کس بجز خدا امیدوار نباشی . بهترین دوستت خداست. شک نکن من و بابایی هم تمام سعیمون رو میکنیم که برات دوستای خوبی باشیم راستش من هنوز گیجم. اصلا نمیدونم توی این شرایط پیش اومده باید چکار کنم؟! اما ته ته دلم امیدوارم .  به خدای مهربون که همیشه کنار من و بابابهنام بوده میدونی من و بابایی تا حالا عزیزترین کسای هم بودیم ولی با جون گرفتن تو عزیزترین کسمون تو هستی بعد خومون. مطمئن باش برای خوشبختی تو هر کاری که از دستمون بر بیاد انجام میدیم و همه سختی ها برامون لذت بخش میشه فقط الان بیشتر از هر وقت دیگه ای به حمایت خدا احتیاج داریم . الب...
25 بهمن 1391

اولین سخن . . .

سلام نی نی قشنگم !! امروز شنبه 91/11/14 و تو وارد هفته ی هشتم زندگی ات شدی عزیزم از صبح یه حس عجیب دارم؛ هم خوشحالم و هم ناراحت . خوشحال از داشتن فرشته ای مثل تو و اینکه خدا من رو لایق تجربه ی مادری کرده و ناراحت از اینکه یکدفعه شرایط من و بابایی تغییر کرده و خیلی سخت شده و من نمیتونم اونطور که میخوام باشم. نی نی جونم بابایی خیلی خوشحاله اما اونم به اندازه ی من(حتی حس میکنم بیشتر از من!!) نگرانه؛ نگران من و تو . باباییت بیشتر از قبل به من توجه میکنه و اینم بخاطر وجود توه عزیزم. بابا بهنام همیشه بهترینه  این روزا تو شرکت خیلی کار ریخته سرم آخه آقای بازدار هم رفته و من دست تنهام. هیچ کس جز خانم هدایتی و آقای عامری نمیدونن من دارم ماما...
14 بهمن 1391

دادن خبر خوش و اولین سفر . . .

نی نی نانازم ما آخر هفته خونه ی عمه شبنم و عمو ابی دعوت شدیم . عمه جون اصرار داره که ما از 5 شنبه شب بریم خونشون اما راستش از وقتی شما اومدی من شبا یکم سخت میخوابم همش باید برم دشستشویی و هر لباسیم نمیتونم بپوشم. کلا برای جایی موندن راحت نیستم خب راستش چون اولین باره که میخوام برم خونشون سخته که با این شرایط شب بمونم با گرفتن جواب اولین سونوگرافی من خیالم از شما یکم راحت شده و البته دعوت این هفته هم سبب خیر شد تا خبر اومدن شما رو به همه بدیم از اونجایی که من روم نمیشد و یکم موذب بودم بابا بهنام با کمال میل قبول کرد که به مامان مهین بگه. مامان مهین خیلی خیلی خوشحال شد و کلی قربون صدقه ی شما رفت عسلم البته زحمت خبر دادن به بقیه رو مام...
7 بهمن 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ... پرنسس ما می باشد